یک بعد از ظهر خوب در اولین ماه زمستان91
سلام به شیرین عسلهای خودم و همه ی دوستهای گلم.
از وقتی از دزفول برگشتم،تقریبا بیکاری نداشتم،برا همین وقفه پیش اومد.حالا هم که دارم مینویسم ساعت دقیقا یک و بیست و پنج دقیقه ی صبحه و شماها خوابیدین.روز پنجشنبه صبح رفتیم شاهچراغ برای مراسم اربعین.خیلی شلوغ بود و بالاخره تونستیم مامان جون اینا رو پیدا کنیم.بعد از مراسم همگی اومدیم خونمون و تا ناهار رو اماده کردم ساعت 3 شد.بعد مامان جون و خاله ندا رفتن روضه و چون اون شب بابارضا شیفت بود شب رو پیشمون خوابیدن.بهشون گفتم که فردا هم اینجا باشن تا یه کم جبران اون چند روزی که ثنا پیش مامان جونش بوده،شده باشه و بنده ی خدا هم یه کم استراحت کنه.آخه این مدت همش مهمان داشتن. خلاصه ساعت 9 و نیم صبح بابا اومد و گفت که هوا عالیه و جون میده برا بیرون رفتن.میخواستم قیمه بادمجون درست کنم،اما فکرشو کردم که سرد میشه برا همین بابا رو فرستادم و مرغ خرید تا کبابش کنیم و دست بکار برنج و سالاد شدم.چون یهو (طبق معمول)پیش اومد،تا جمع و جور شدیم شد یک و نیم و تا به جائی رسیدیم شد 2و نیم.و تا آتیشی به پا شد و غذا آماده شدآفتاب رفت پشت کوه و رفتن آفتاب یه طرف و نشستن در سرما و غذا خوردن یه طرف.بعد از ناهار همه دور آتیش نشستیم و کلی خوش گذشت.بعد هم رفتیم امامزاده اسماعیل و چای صلواتی خوردیم که اون هم خیلی چسبید.حول و حوش 8 و نیم شب خونه بودیم.هر چند خیلی از کارهام رو برای روز جمعه گذاشته بودم تا انجام بدم ولی به خاطر شما دخترای عزیزم از خیرشون گذشتم تا به شماها این روز بیشتر خوش بگذره.خوش باشیـــــــــــــــــــــــــــــــد.

پی نوشت:امشب مامان جون مهری زنگ زدن و گفتن که دیشب همراه خاله مهتاب و یلدا جون برگشتن خرم اباد و حالا هم زندائی معصومه و محمد طاها هم پیششون هستن.چقدر دلم میخواست منم پیششون میبودم.



یک بعد از ظهر خوب در اولین ماه زمستان91
